|
آنجا که باغ در اسارت پاییز بود بهار آمد با خلعتی از شکوفه های رنگین
وباغ را به جشن شکوفایی وررقص شاپرکها دعوت نمود
جویباران به حمایت درختان تشنه می شتافتند
تا شاهد بردن برگهای نیمه جان به گورستان مرداب نباشند
چشم شقایقها نگران شکفتن گلها بود که مباداتوسن تگرگ
در مسیر ذهن آنها بتازد
و فصل طلایی همآغوشی را
به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد
بهار آمد تا پرندگان تبعیدی به دیار خویش باز گردند
و در فراز طلیعه روز زندگی دوباره را آغاز نمایند
تو همیشه با منی مثل نفس
و سایه پا به پای قدمهایم
و مثل گوشواره به گوش باد بادکهایم
وقتی که هستی تا آخر فصل زمستان
بدون چتر در باران می روم
و بی رنگی روزها یم را
با مداد رنگی های یاد تو رنگ می زنم
شعرا می گویند هر تار موی تو به اندازه یک قصیده است
طفلکی شانه شب کور شد
بس که در شب سفر کرد
وقتی که نیستی انگار زمستان است
و چترم را در باران گم کرده ام
وقتی که نیستی جدول متقاطع تنهاییم را
با گریه وآه و درد پر می کنم
و برای همیشه چشمانم را با گیاه باران پیوند می زنم
وقتی که نیستی گریه را بهانه می کنم
با حنجره ای خونین فریاد می زنم
با اولین ملامت تو درد من آغاز می شود
ای دشت خونین من !
بمیرم برای تو که در حریم اندیشه ات
سراب تجلی نمود!
برای دانلود لطفا به پست قبلی مراجعه کنید
|